تبليغاتX
نویسندگی
این داستان رو در تاریخ ۲۱ سژتامبر ۲۰۰۹ شروع میکنم امید وارم ازش لذت ببرید!

 

مایکل یه ادم معمولی با یک همسر خوب و تا دو فرزند دختر و پسر الیزا و بن بود  او در شرکت طرح و مدل خانه کار میکرد و خیلی وقت بود منتظر بود که وقت مدیر شدنش فرا برسه ...با این که مایکل زندگی خوبی داشت اما راضی نبود برای فرزندانش وقت نمیذاشت و حاظر نبود به دیدن پدر و مادر پیرش بره . صبح زود به سر کار میرفت و شب وقتی همه خواب بودند بر میگشت تمام سعی خودش رو میکرد که زندگی بهتری داشته باشه اما تنبلی کار خودش رو کرده بود! روزی مایکل تصمیم گرفت برای خرید یک ریموت کنترل چند کاره به مغازه بره .. او ریموتی میخواست که هم بتونه تلوویزیونش رو کنترل کنه هم ماشینش رو و هم ماشین ظرف شویی رو به مغازه که رسید چشمش یک تخت زیبا و سفید که مخملی بود رو گرفت و روش دراز کشید هنوز پنچ دقیقه از داراز کشیدنش روی تخت نگذشته بود که چشمش به اتاقی افتاد که روی درش ا حروف درشت نوشته شده بود ریموت کنترل ها . با کنجکاوی در اتاق رو باز کرد  چشمش به مرد نصبتا پیری افتاد که مشغول کار کردن روی ریموت کنترل جدیدی بود ...پیر مرد ازش استقبال کرد و ازش پرسید که چی میخواد وقتی که مایکل درباره ی ریموت کنترل باهاش صحبت کرد مرد بسیار خوشحال شد و گفت در اینجا هر ریموت کنترلی پیدا میشه مایکل که هنوز با دقت داشت اتاق رو نگاه میکرد با فرو تنی گفت"بله...اما قیمتش هم میخوام مناسب باشه چون از پس هزینه های سنگین بر نمیام!مرد فورا گفت نگران نباش من از تو برای هیچی پول نمیگریم!مایکل با خوشحالی گفت جدا ؟ مرد در پاسخ سری تکان داد و گفت با من بیا میخوام یکی از بهترین احتراعاتم رو بهت نشون بدم...مایکل با تعجب به دنبال مرد رفت و در ادامه ریموت کنترل بسیار زیبا با  طرح بسیار زیبایی رو دید !پیر مرد گفت شاید باور نکنی اما این یک ریموت کنترل جادویی هست ...مایکل خندید و گفت همین که سه تا کار برام انجام بده کافیه اما مرد در پاسخ گفت منظورم این بنود این ریموت کنترل یک کنترل زمان هست که با کلیک روی دکمه go به اینده میری و با کلیک بر روی دکمه click به گذشته ! مایکل که متعجب شده بود روی دکمه click کلیک کرد همون موقع به زمان ازدواج خودش برگشت که به همسرش قول داد تمام وقتش رو باش بذاره این که کسی در اون زمان نمیتونست مایکل رو ببینه و مایکل اونجا وجود خارجی نداشت بسیا حیرت انگیز بود مایکل شروع به داد زدن و کرد و به مرد که همراهش بود گفت دست از سرم بر دار من این ریموت رو نمیخوام اما مرد گفت دیگه دیر شده این کنتل به تو وابستگی داره و دیگه ازت جدا نمیشه مایکل سری به نشان تاسف تکان داد و گفت :واقعا؟ و کنترل رو به دردون سطل اشغال اتاق ژرت کرد اما چیزی نگذست که دوباره ریموت به دستش امد این کار رو ۵ یا ۶ بار تکرار کرد اما بازم همین اتفاق افتاد مایکل با خودش فکر کرد شاید زیادم بد نباشه ...میتونم زمان و تا وقت مدیر شدنم جلو ببرم میتونم زمان رو از امروز که قراره ژدرم و مادرم برای مهمانی به خونمون بیام بگذرونم خلاصه این کنترل میتونه خیلی مفید باشه!

 

خوب برای امروز بسه منتظر باشید فرا بازم میام!

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:14 توسط زندگی ام را همان طور که هست دوست دارم | |